در این اندیشه های سخت عصیانی هر روزم

به تکرار حوادث چشم میدوزم

و در افکار من تفسیر میگردد

که تو درگیر فردایی ... و من پایبند دیروزم

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٧ساعت۸:٥٠ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
عین...شین...قاف!؟

عشق فلسفه نیست،عرفان نیست

 

عشق عروسکیست پاره در دستان یک کودک

 

عشق اشک های مادریست،دل نگران خاری در دست فرزندش

 

عشق نگاهیست امیدوار به چهارچوب در

 

عشق نگاه پیرمردیست به سنگ قبر عزیزترین اش

 

عشق صدای سوتکیست گلی در دست پسرک سر به هوا

 

عشق ضربان قلب پردنده ایست در دستان کودک فال فروش

 

و ما چمیدانیم که عشق چیست ...

 

شاید نگاه و لبخندی بیش نباشد

 

واژه ای که چکید از دست خدا بر خاک سیاه.

 

______________________________________________________________

 عشق احساسیت ناگهانی که هرگز با دوست داشتن قابل مقایسه نیست!

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت٤:٤٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
 

به سلامتی اونایی که خودشون ثابت میکنن لیاقت مارو نداشتن ..

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱ساعت۸:۳٠ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
 

دانشمندان به تازگی دریافته اند که هفته ای دو بار قطعی اینترنت در کنار خوردن ماهی برای سلامتی وکاهش وزن مفید است!

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت۱٢:٤٢ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
 

بی نقاب باش،گاهی فقط شبیه خودت همییین.

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ساعت٢:٤٠ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
 

دوباره سیب بچین

                               حــــــــــــــــــــــوا...

من خسته ام

            بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند...!

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت۱٢:٢٤ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
گمشده


بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاشق گشته ام

گوئیا او مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئینه می پرسم ملول

چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟

لیک در آئینه می بینم که، وای

سایه ای هم زانچه بودم نیستم

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پای می کوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمی جویم بسوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی او را ز بیم

در دل مرداب ها بنهفته ام

می روم ... اما نمی پرسم ز خویش
 
ره کجا ... ؟ منزل کجا ... ؟ مقصود چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست

اوچو در من مرد، ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت
 
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود

او  که در من بود، دیگر، نیست، نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود، آخر کیست، کیست؟

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت۸:٠۱ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()