هان؟؟؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من،ای زمان؟
![]()
((غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگی این نفسای آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم
وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم
این آخر راهه دیگه باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم،باید برم،باید که تنها بپرم
آخ که چه سنگین میزنه این نفسای آخرم
سکوت من نشونه رضایتم نیست میدونی
گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم؟
هیچی نگم؟داد نزنم؟لبامو رو هم بدوزم؟...))
یه نگاه به آیینه میندازم،یه نگاه به رگهای دستم
از سنگینی این همه خون خسته شدم
میخوام خودمو خلاص کنم
از تو،
از خودم،
از این نکبتی که توش گیر کردم،
باید خودمو خلاص کنم...

اگه بدونی چه جوری به لبخند دیگران نگاه میکنم،...
لبخند ها هم مثل نگاه ها متفاوتند

روی تخت غلت میخورم.بیدارم اما حال دیدن دنیا رو ندارم.اونقدر فکر برای فکر کردن دارم که خواب هم از دستم فرار کرده.باز اون صدای لعنتی ساعت بالای سرم و باز دست من که عین یه پتک رو سرش فرود میاد تا خفش کنه.جهت مردم آزاری به گوشی سیمین هی تک میزنم تا پاشه درس بخونه! دو مشت آب به صورتم میپاشم و پشت سرش سه تا خمیازه طولانی...
یه راست میرم آشپزخونه،کتری رو میذارم به جوش،کنارش وایستادم تا گرم شم و کتاب توی دستم رو باز میکنم.همیشه از حفظیات بیزارم،کلمه هایی که حتی نمیدونی منظور بعضی هاشون چیه؟اما مجبوری مثل یه بسته کپسول قورتشون بدی تا کارت به تزریقاتی نکشه...
ساعت 5 صبح بود.مثل هر روز،تموم روزای رفته امسال و تموم روزای آتی امسال فقط منم و من و یه چیز دیگه...صدلی جاروی خسته ای که روی آسفالت خیابون این ور و اون ور کشیده میشه،صدای ناله یه مرد نارنجی پوش که هر روز راس ساعت 5 صبح بهم صبح به خیر میگه و در نهایت صدای غل غل آب کتری که به شنیدنش عادت کردم./...
| Design By : picnight.com |
